می گن پسری توی خونه خیلی شلوغ کاری کرده بود.همه چی رو به هم ریخته بود.وقتی باباش اومد، مادرش شکایت اونو به باباش کرد.اونم که خسته بودوناراحتی بیرون روهم داشت،کمربندروبرداشت.پسره دیدمثل اینکه اوضاع خیلی بی ریخته ،همه درهابسته است، هیچ راه فراری نداره ،وقتی باباش کمربندروبالابرد،پسردید کجافرارکنه ؟راه فراری نداره،...!خودش رابه سینه باباش چسبوند.شلاق هم تودست باباش شل شدوافتاد.

شماهم هروقت دیدید اوضاع بی ریخته به سمت خدافرارکنید.وفرواالی الله من الله.هرکجادیدیدراهی نیست، راه فرار به سوی خداست.

(طوبی محبت:سخنان مرحوم دولابی)